تبليغاتX
مامان و بهار

مامان و بهار

خاطرات

سلام سلام

با بهار خانمی رفتیم تئاتر هنر٬ نمایش جک و لوبیای سحر آمیز

خانمی اولش کمی ترسید و کم کم که شروع شد خوشش آمد ٬ دیدن غولها براش خیلی خیلی جالب بود و تعجب کرده بود صبح که از خواب بلند شد هنوز تو فکرش بود با هم کلی راجب جک و لوبیاها و غولها صحبت کردیم

 

نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 9:45 توسط مامانم| |
سلام سلام

هفته اول مهر شمال بودیم و دخملی حسابی کیف کرد

تا زانو با هم رفته بودیم تو أب که یک م.ج بزرگ آمد و صورت دخملی خیس شد و کمی آب دریا تو دهنش رفت

میگه:مامان تف ماهی ها رو خوردم خیلی بد مزه بود

نوشته شده در شنبه نهم مهر 1390ساعت 9:14 توسط مامانم| |
سلاممممممممممم

نمیدونم چرا اینقدر تو وبلاگ نویسی تنبل شدم شاید به خاطر درس و امتحان ها باشه شایدم .....

خیلی وقته از خانمی چیزی ننوشتم اتفاقات خیلی خیلی زیادی پیش آمده که دلم نمیاد ثبتشون نکنم

مهمترین چیز شرکت کردن خانمی در مسابقه ژیمناستیک شهرداری بود که اولش بیههایت اضطراب داشت ولی وقتی در محیط قرار گرفت خوشش آمد و اعتماد به نفس عالی بدست آورد هرچند که ما کلی به خاطره جایزه پیاده شدیم ولی ارزشش و داشت

تغییر و جابه جایی خونه بود که خیلی خیلی نگران بودم روی خانمی اثر بدی بذاره ولی شکر خدا خیلی مثل دفعه قبل اذیت نشدیم

دخملی بزرگ شده و رفته پیش دبستانی ۱ و خیلی خیلی هم از این بابت خوشحاله و ذوق داره که داره به مدرسه رفتن نزدیک میشه

فردا آخرین امتحان و میدم و راحت راحت میشم دلم میخواد رونقی به این وبلاگ خانمی بدم جسابی خاک روش جمع شده و باید صفایی بدم

بهارم عشق مامانییییییییییییییییییی

دوست دارممممممممممممم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 9:10 توسط مامانم| |
سلام سلام

حسابی با دخملی سرمون شلوغه شلوغ شده

از یک طرف امتحانها و میان ترم ها شروع شده

از طرفی کلاسهای دخملی زیاد شده

توکلاس ژیمناستیک بسیار موفقه و خیلی خیلی علاقه مند از مربیش پرسیدم وضعیت بهار به چه صورته؟

گغت:راضیم یعنی خیلی راضیم فقط کمی خجالتیه

کلاسهای خانه سلامت هم که خیلی خیلی عالیه و کلی تغییر در بازیهای دخملی مشاهده شده که بسیار ممنون خانم طورانی هستیم

خلاصه که سرمون حسابی شلوغه و شکر خدا راضیه راضی هستیم

 

نوشته شده در شنبه هفتم خرداد 1390ساعت 8:5 توسط مامانم| |
سلام

عاشق هدیه دادن و گرفتن هستم حس میکنم بهار هم به خودم رفته خوب الگوش من هستم دیگه

تا فهمید روز معلمه و میخواهم برای مربیهاش کادو بگیرم ذوق زده گفت آخجون مامان برای خاله و زن دایی هم باید کادو بگیریم

با ذوق فراوووووونش رفتیم و براشون کادو گرفتیم و دادیم و هر دو با هم کیف کردیم

روز معلم بر همه معلمان عزیز مبارکککککککککککک

 

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 11:18 توسط مامانم| |
سلام سلام

شکر خدا دخملی خوب شد و همه چیز آرومه

دیروز مربی ژیمناستیکش گفت بهار خیلی خیلی عالیه و دیگه وقتشه که ببریدش یک باشگاه حرفه ای سیستم بدنش هم برای ورزش ژیمناستیک خیلی عالیه و استعدادشم داره

خودشم با شوق و ذوق تعریف میکرد که روبرو بچه ها وایساده و حرکت میزنه تا بچه ها ببیننش و جرکت درست و یاد بگیرند این درحالیکه بهار هم از نظر چثه و سن از همه بچه ها کوچکتر است

قربون دخملی ریزه میزه خودممممممممممممم

خلاصه که بدجور دنبال باشگاه خوب هستم بابائیش هم همش میگه هیچ کلاسی نذارش فقط و فقط ورزش

کسی تومنطقه پیروزی باشگاه خوب سراغ داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

نوشته شده در پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت 11:58 توسط مامانم| |
سلام سلام

ديشب دخملي گلم بعد از خوردن بستني همه را بالا آورد

چند روزيه كه معدش حسابي به ريخته نميدونم ويروسه و به قول قديمي ها چيزي سر دلش مونده حسابي دخملي جونم بي حال و ضعيف شده

شكر خدا صبح كه بيدار شده سر حاله و مشغول بازي

تو مهد بهشون انگليسي ياد ميدهند و اعداد و ياد گرفته ميگه مامان بلدم بشمارم برات بشمارم

وان،تو،ترين،فويل،فايل

پ.ن:اين چند وقته اتفاقات تلخ و شيرين زياد اتفاق افتاد كم كم براي دخملي مينويسم كه براش بمونه

نوشته شده در سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت 10:54 توسط مامانم| |
سلام سلام

واییییی خدا شرمنده دخملی و همه دوستان

خیلی خیلی تو نوشتن تنبل شدم

فعال میشم فعال میشم

نوشته شده در دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت 11:34 توسط مامانم| |
سلام مامانی

چند وقتیه خانمی عاشق برچسب شده و زدن برچسب

وقتی خواستم عکس بندازم :

بهار : مامان جرا عکس می اندازی؟

مامان: قشنگ شده می خوام یادگاری داشته باشم

بهار: تو که همش میگفتی نزن ٬این کار و نکن حالا میگی قشنگ شده

 

در کمدش و قصد داره تا بالاش بزنه ٬صندلی میزاره زیر پاش و مشغول میشه

 

نوشته شده در سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 11:32 توسط مامانم| |
                                                 

سلام مامانی

امسال محرم و عذاداری امام حسین برات خیلی خیلی جالب بود از فاطمه پرسید بودی علی اصغر کیه و فاطمه کمی برات توضیح داده بود مدام می گفتی مامان این عذاداریها برای علی اصغره و همه دارند برای علی اصفر گریه میکنند آخه علی اصغرپسر کوچولویی بود که آدم بدا بهش آب ندادند و با تیر زدند تو گلوش اون هم  مرد حالا همه ناراحتند

طبق معمول هر سال تاسوعا رفتیم خونه عمه فاطی(عمه مامانی) و با آنها رفتیم عذاداری عمه فاطی زودتر از ما رفته بود و داشت سخنرانی میکرد برات خیلی خیلی جالب بود

بهار:مامان گریه کن چرا گریه نمیکنی؟

مامان:الان عمه فاطی سخنرانی میکنه باید به سخنرانیش گوش بدیم

بعد از چند دقیقه گوش کردن

بهار:مامان گوش بده الان عمه فاطی جریان علی اصغر و میگه من که میدونم تو گوش بده یاد بگیری

 

نوشته شده در جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 10:42 توسط مامانم| |